چشم متفكر

هر وقت مي‌خواهم درباره موضوعات مرتبط با تفكر بنويسم، ناخودآگاه سراغ موضوعات ديدن، مشاهده و نگاه كردن مي‌روم و تصاويري چون چشم و نگاه در ذهنم مجسم مي‌شود. به نظرم توانايي خوب ديدن و مشاهده كردن، و هنر تغيير نگاه ، ارتباط تنگاتنگي با خوب تفكر كردن دارد. انگار كه اگر ما بتوانيم خوب ببينيم و عميقاً مشاهده كنيم، مهارت زيادي در تفكر پيدا مي‌كنيم. اما چه ارتباطي ميان چشم و نگاه ما با ذهن و تفكر ما وجود دارد؟

از آنجايي كه نگاه ما مربوط به چشمانمان و تفكر ما از مغز ما ناشي مي‌شود به نظرم براي پاسخ به اين سوال حداقل مي‌توان در سطح ظاهري هم كه شده، ارتباط ميان اين دو را بررسي كرد. جالب است كه در راستاي اين موضوع با يك خبر علمي(1) روبه رو شدم كه حكايت مي‌كند از اين كه اخيراً دانشمندان با استفاده از شبكيه جداشده چشم خوكچه هندي، مدلي تخمين زده‌اند كه چشمان ما اطلاعات بينايي را با سرعتي معادل انتقال اطلاعات در يك اتصال «اترنتي» به مغز منتقل مي‌كند. بر اساس تحقيقات و آزمايشات “ويجي بالاسوبراماسانيان” فيزيكدان دانشگاه پنسيلوانيا: داده ها تقريباً با سرعت ۱۰ميليون بيت در ثانيه منتقل مي‌شوند. اين سرعت انتقال اطلاعات با يك اتصال اترنتي قابل مقايسه است كه اطلاعات را با سرعت ۱۰ ميليون تا ۱۰۰ ميليون بيت در ثانيه بين كامپيوترها منتقل مي‌كند.

بر اساس اين يافته علمي مي‌توان گفت يكي از ورودي ها و منابع اصلي تغذيه مغز ما از طريق چشمان ما است. به همين دليل است كه نگاه ما ارتباط تنگاتنگي با چگونگي تفكر ما دارد. ما هر آنچه را كه مي‌بينيم، مغز ما آنها را به شكل ورودي هايي از اطلاعات در خود ذخيره مي‌كند. از طرف ديگر تحويل خروجي هاي ذهن ما بر اساس داده هايي كه از پيش ذخيره كرده است. به همين خاطر است كه هم مشاهدات ما بر تفكرات ما تاثير مي‌گذارد و هم از طرفي طرز تفكر ما و چگونگي تحليل داده ها بر مشاهدات بعدي ما اثري تعيين كننده دارد.

اما خود اين موضوع مي‌تواند به عنوان يكي از موانع و آفت هاي خوب فكر كردن به حساب بيايد. زيرا كه ذهن ما تمايل شديدي دارد كه در برخورد با موضوعات قياس كند كه اين شكل شبيه كدام چيزي است كه قبلاٌ ديده است. ( اين كدام است؟ اين همان است )، متأسفانه به طور خودكار چيزهاي جديدي كه ما مي‌بينيم در چنگال چيزهايي كه قبلاٌ ديده‌ايم اسير مي‌شوند و ما بر اساس آنها به چيز جديد نزديك شده و دست به آشنايي و فهم آن مي‌زنيم. اين همان محدوديتي است كه مانع از فهم مطالبي مي‌شود كه فراتر از حوزه‌هاي تجارب قبلي ما هستند. از آنجايي كه هر كدام از ما همه چيز را نديده و نمي‌دانيم، پس در برخورد با موضوعات با پديده نگاه محدود رو به رو مي‌شويم و نمي‌توانيم همه زواياي آن را ببينيم. به همين خاطر اغلب از حقيقت آنها محروم مي‌شويم. مگر اينكه نرم و پذيرا باشيم كه معمولاً اين طور نيست.

ذهن ما در كودكي حاصل مشاهدات و شنيده‌هاي خود را بدون مقاومت جدي مي‌پذيرد و آن‌ها را در ذهن خود حفظ مي‌نمايد. در جريان آنكه ما بزرگ مي‌شويم آنها انباشته شده و به عنوان ثابت‌هاي ذهن بدل مي‌گردند به طوري كه پس از تحصيلات آكادميك با انبوهي از مطالب مواجه هستيم. اين تصورات ذهني مبناي بررسي ما و نگاه ما در موضوعات جديدي است كه قبلاً با آنها برخورد نكرده ايم. به عبارت دقيق تر مي‌توان گفت كه ما هر چه بيشتر حفظ مي‌كنيم (اتفاقي كه با افزايش مقطع تحصيليمان روي مي‌دهد) به علت انباشت بيشتر خاطره (تجربه هاي ذهني) حالت پيش داوري و  قضاوت بيش‌تري پيدا مي‌كنيم.

اما راستش را بخواهيد مسئله از مكانيزم ذهن ما نيست بلكه از خود ما است كه تمايل شديدي به محكم ساختن و چسبيدن به مفروضاتمان داريم. براي اينكه موضوع ملموس تر شود مي توانيم يك مثال بزنيم. اطلاعاتي كه حاصل از مشاهدات ما است ابتدا به شكل قطراتي از آب هستند كه در ذهن ما ذخيره مي‌شوند. ذهن ما بر اساس ترتيب دريافتشان آنها را كنار هم مي‌چيند و از آنها قطرات بزرگتري مي‌سازد. اما به تدريج و يا حتي به سرعت اين قطرات شروع به يخ‌زدن مي‌كنند و انعطاف‌پذيري و نرمي خود را از دست مي‌دهند و از اين راه سعي در محكم كردن جاي خود مي‌كنند و به تدريج به شكل يك بلور در مي‌آيند. هر يك از اين بلورها را مي‌توان يك سنسور در نظر گرفت كه بر اساس آن موضوعاتي كه مرتبط با آن سنسور است از محيط درك مي‌شود. بلورهاي درشت، تشبيه مواردي است كه ما در آنها، تجارب و خاطرات قوي‌تري داريم براي همين درشت‌ترند و بلورهاي ريزتر، مواردي هستند كه ما در آنها خاطره كمتر و تجربه ذهني كمتر داريم. وقتي با موضوعات برخورد مي‌كنيم آنچه از آن فهم مي‌كنيم از همين بلورها و ساختار بلوري ريز و درشت تبعيت مي‌كند. بدين صورت كه زاويه هايي از موضوع كه مرتبط با بلورهاي درشت خاطره ما هستند، زودتر درك شده و سريعتر به ذهن مي‌رسد و زاويه هايي از موضوع كه مرتبط با بلورهاي كوچك اند، ديرتر و زوايه هايي از موضوع كه ذهن ما اصلاً از آنها بلوري ندارد، ناشناخته باقي مي‌ماند. ادوارد دوبونو مي گويد: اگر به هر طريقي اين نظام بلوري را تغيير دهيم و به نظام بلوري جديدي برسيم، سنسورهاي شناسايي تغيير مي‌كنند و با تغيير اين سنسورها، موضوع از زاويه هايي كه قبلاً ديده نمي‌شد، ديده مي‌شود. در يك كلام ساده ما براي رسيدن به زاويه هاي جديد نگاه و در نتيجه رسيدن به توانايي نوع ديگر ديدن موضوع، بايد بتوانيم ترتيب اطلاعات موجود در ذهن را تغيير بدهيم.

ذهن مان را در وضعيت جديدي قرار مي‌دهيم و اين كار باعث مي‌شود ما به درك و فهم جديدي نسبت به موضوع دست يابيم. در اين تكنيك علاوه بر تغيير ساختار اطلاعات، خود مفاهيم و اطلاعاتي كه ظاهراً غير قابل تغيير تصور مي‌شوند نيز بايد مورد شك قرار گيرند. در اين حالت يكي از بهترين روش ها از طريق سوال سازي و زير سوال بردن اطلاعات است. بدين ترتيب ساختار صلب درون مفاهيم شكسته شده و امكان آزاد شدن اطلاعات محبوس شده در آنها افزايش مي‌يابد و فرصت پيوستگي اين اطلاعات به نوعي ديگر با يكديگر ايجاد مي‌گردد و وقتي آنها به شكل جديدي بهم پيوستند، ساختار جديدي خلق مي‌شود. اين ساختارهاي جديد، بينش‌هاي جديد، و بينش‌هاي جديد، فرصت‌هاي ديگري را به ارمغان مي‌آورند.

براي اينكه بتوانيم هنر تفكر را بدست آرويم ضروري است كه ابتدا بتوانيم خوب ببينيم و بشنويم. حديثي است از حضرت علي (ع) كه فرموده اند: «با بصيرت كسي است كه بشنود و بينديشد، نگاه كند و ببيند، از عبرت ها بهره گيرد، آن‌گاه راه‌هاي روشني را بپيمايد و بدين ترتيب از افتادن در پرتگاه‌ها دوري كند.»

هرچه مشاهدات ما كامل‌تر‌ و عميق‌تر باشد به همان ميزان تصميم گيري‌ها و انتخاب‌هاي ما از قدرت و شانس بيشتري برخوردار مي‌شوند. بايد بتوانيم دانسته‌ها و اطلاعات را در خدمت خود بگيريم و بر آنها غالب شويم و نه اينكه مغلوب آنها. در اين ميان شرط اساسي، نرمي و انعطاف پذيري و پرهيز از پيش داوري و قالب‌هاي سخت و شكننده است.

 

تأليف: نونا صالحي

پي‌نوشت:

  • اخبار علمي، سايت آينده‌نگري

 

منبع:

با نگاهي به جزوه تفکر خلاق، گروه پژوهشي مديرت حرفه اي

Be the first to comment

Leave a Reply

ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد

*